خرید بک لینک
صبر باید صبر باید این همه درد را

این همه فکرو خیال سرد را

کوه بودن صفت من نیست

این چنین مشقت خواهد توان مرد را

چه سردو بی روح است ایام من

هرگز نیاوردم جفت شیش تخته نرد را

دنیا چه پیروزمندانه از من هم گذشت

به میدان نیامده باختم این نبرد را

میگویند چون میگذرد غمی نیست

مگر میشود از یاد برد این سالهای پر درد را

در سر بشر همیشه درد هست

باید دستمال بست هر سر بی درد را

زینب رضایی

برچسب: دنیای,رحم, نویسنده: نیکی رحیمی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 2:16

قلب من دووم نیاورد زیر آوار نگاهت

عاشقم نیستی که نیستی

طعم شیرین لبت رو تو ازم دریغ کردی

عاشقم نیستی که نیستی

شاکی ام از تلخی تند زبانت میکنم صبر دگر بار

عاشقم نیستی که نیستی

من از این دنیا نمیرم مگه قلبت رو صاحب شم

عاشقم نیستی که نیستی

پای دوست داشتنم هستم عجب طعمی داره خربزه

عاشقم نیستی که نیستی

مالک کل جهانم اگه تو سهم دلم شی

عاشقم نیستی که نیستی

عاشقت میکنمو تو عاشقم میشی که میشی

زینب رضایی

برچسب: عاشقم,نیستی,نیستی, نویسنده: نیکی رحیمی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 2:16

هوا سرد شد و قلب تو سرد تر

این سینه ز غم گشت مضطر

نرخ من از با تو بودن بود

وای از این دهر که چه زود شدم عرعر

ترک تو قهر تمام خوبها

لا عجب که دیگر نیاید بو ز عنبر

شب رو قلبم شدی ای بی وفا

با رفتنت چه بی ضیاء شد این قمر

عهد بشکستی از همان آغاز راه

زان سبب رنج دل شد بی ثمر

نکند که شکستن پیشه داری

به عمر خود ندیدم من چنین اژدر

*زینب رضایی*

برچسب: ترک, نویسنده: نیکی رحیمی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 2:16

برچسب: سلام, نویسنده: نیکی رحیمی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 2:16

شب و برف و باد و حال زخمی من چوگنجشکی کنار تیر برق مانده تیره بختی منبه آسمان مینگرم به که چه زیباست عجب رنگی کجا زیبا،این جاده ی سرد بی تو و دل تنگی من آن آباده مان ویران شد زهجر روی تو اینجاست همین حوالی سرای سپنجی من شبو روز من یکیست ظلمت و نور چه تفاوت کند وقتی دگر نیست آن لبو حال منگی من مینشینم روی برف خیال تو میکنمو آن چشم خمارت آه از این حال غریب برف سرد شد اورنگ شهی من خیالت مرا بس کاینچنین مستو خرابم میکند شکر که نیستی گرنه میدی حال زارو قلب شقی من زینب رضایی

برچسب: برفی, نویسنده: نیکی رحیمی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 2:16

ای عاشقان بگذارید دمی از وصل یار برایتان بگویم از دیده ی بینا گشته ی یعقوب و ذلیخا بگویم این قصه آخرش شیرین است چون آواز دهل آخرش طنین استته قصه گر وصال باشد مجنون چو دیوانه هردم خوشحال باشد گر عاشق خون جگر نباشی دل در گرو قمر نباشی ازگفته ی من چنان بخندد رویت گویی که دگر غصه نیاید سویت وصل پایان غم و اندوه است موسم گذشتن از رنج انبوه است گ

برچسب: وصل,یار, نویسنده: نیکی رحیمی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 2:16

گل یاس باز پر پر شد از صدای دلم بی صبرو خبر شد بازگشتند درهای شیطان بسته صدای معشوق ذلیخا دلبر شدکسی چه داند شاید به از یوسف باشد دل من که در پی اشم دربه در شد آندم که خرامان به گلشن شد در دید من همتراز قمر شد سر زپا و پا زسر نمیشناسم چرا که بخت من پیروز بر دهر شد شادم از این کرده ی پروردگارم شور عشقم در جمله ی عالم نامور شد زینب رضایی

برچسب: شور,عشق, نویسنده: نیکی رحیمی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 2:16

صفحه بندی